پرنسس بارانپرنسس باران، تا این لحظه: 8 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

پرنسس باران ؛ هدیه ی پر شکوه خداوند ؛

زیارت

  دخترک عزیزتر از جانم ؛     امروز روز شهادت امام رضا بود و من و بابا تصمیم گرفته بودیم این روز رو روزه بگیریم...   یهو نزدیکهای ظهر به سرمون زد بریم زیارت حضرت معصومه ...   بعد از اذان ظهر راه افتادیم و رفتیم قم ...   خیلی فضای حرم خاص و ملکوتی بود تو اون روز و حسابی زیارت کردیم ...   بعد از زیارت رفتیم افطار کردیم و بعدشم شام خوردیم و به سمت جمکران برای مراسم دعای توسل رفتیم ...     زیارتت قبول ، مامانی ...           موقع افطار :   قربون صورت عین ماهت بشم من...   ...
2 دی 1393

زمستان

  دختر بهاری من ؛           در برف ،   سپیدی پیداست .   آیا تن به آن می دهی ؟   همیشه به یاد داشته باش بسیاری با نمای سپید نزدیک می شوند که در ژرفنای خود نیستی بهمراه دارند .     زمستانت مبارک ... در این روزهای سرد و برفی خانه ی دل کوچکت همیشه گرم ....       یه عصرونه زمستونی :)     ...
1 دی 1393

شب یلدا

  دونه ی انار من ؛     همه لحظه های پایانی پاییزت ، پر از خش خش آرزوهای قشنگ... در آغاز زمستان هرگز زمستانی مباد ، بهار آرزوهایت...   یلدایت مبارک...         امسال شب یلدا خونه ی زنعمو نگین بودیم و برای ایشون شب یلدایی بردیم ...   خیلی شب بیادموندنی و خوبی بود و بسیار خوش گذشت ...   عکسها رو در ادامه مطلب میذارم ...                       امیدوارم در کنار هم خوشبخت و شاد باشند ...     ...
30 آذر 1393

تولد عمو جون و نگین جون

  دخترکم؛   چند شب پیش جشن تولد مشترک عمو و نگین جون بود ... خیلی بهمون خوش گذشت ...   مخصوصا اینکه زنعمو نگین کلی زحمت کشیده بودن و این جشن تولد رو برای عمو به شکل   سورپرایزی برگذار کردند ..   واقعا همه چی عالی پیش رفت و عمو واقعا سورپرایز شد ...   چون چند شب قبلش برای عمو یه جشن ساده و خودمونی گرفته بودیم ...   شب خیلی قشنگی در کنار همه عزیزانمون داشتیم و واقعا خاطره انگیز بود ...   شما و مهربد جون ... اونم میکروفونته تو دستت :)     کیک تولد عمو :     نگین جون متشکریم ... خسته نباشید...   اینم از ...
20 آذر 1393

کمک

  پرنسسم ؛     مامان جون عمل کرده بودن و ما بهمراه عمه اینا که اونجا بودیم شما و مهربد داشتین کمک می دادین   و نظافت می کردین ...   قیافه هاتون خیلی خنده دار بود تو اون لحظات ...   الهی که همیشه پاینده باشید ...       ...
17 آذر 1393

سه سال و نیمگی

  شکوفه ی سیب من ؛     سه سال ونیمه شدی ... مبارکت باشه عزیز دلم.   خدای بزرگم رو شاکرم ، برای تموم لحظات قشنگی که برامون می سازی...   برای شیرین زبونیهات ...   برای قد کشیدنت ...   برای خانوم بودنت ...   برای بی نظیر بودنت ...   و مهمتر از همه ، برای سالم بودنت ...     بالندگیت پیاپی ، فرشته ی مهربونم ...     اینم یه رنگ آمیزی زیبا ... کار دست شما بدون کمک مامان :                     ...
15 آذر 1393

دست های مهربون

  جانک مادر ؛     چه جوری بگم  که من عاشق این دستهای زیبا و مهربونتم؟     وقتی با دستهای مهربونت صورتم رو نوازش می دی حس می کنم خوشبخت ترین مادر دنیام ...   به دستهای نوازشگرت  افتخار می کنم ، مهربونم ... به قلب پاکت ... به چشمان دریایی و نافذت ... به صورت مهربونت ...     ممنونم که به زندگی ما رنگ خوشبختی پاشیدی ...   خدایا شکرت ...       ...
1 آذر 1393

نذری

  دخمل مهربون من ؛     امسال هم با یاری خدای مهربونم حلیم نذری امسالمون برای امام حسین و حضرت ابوالفضل تهیه شد ...   مثل هر سال همه چی خیلی عالی و خوب بود ... امیدوارم مورد قبول خدا باشه...   دیگ حلیممون... از لطف و زحمات همه مهمونهای عزیزمون متشکریم :     حلیم نذری ما برای شب تاسوعا هستش ... منتها برای مادر جون و آقا (بابابزرگ بابایی) حلیمشون شب عاشوراست ... امیدوارم نذرشون قبول باشه و سایه اشون بالای سر ما همیشه مستدام ...   اینم از حلیم مادر جون و آقا :         ...
15 آبان 1393

محرم ... ماه خون ...

  دخترک  عزیزتر از جانم ؛     همیشه در خاطرت باشد ...   کربلا نشان داد که با شکیبائی در عطشی کوتاه ،   می توان همیشه ی تاریخ را سیراب کرد....     السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ....  
5 آبان 1393