پرنسس بارانپرنسس باران، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه سن داره

پرنسس باران ؛ هدیه ی پر شکوه خداوند ؛

بعد از مدتها ....

  پرنسس مامان و بابا ؛   سلام .... بعد از مدتها اومدم برات بنویسم ... این چند وقت واقعا سرم خیلی شلوغ بود مامانی .... اول اینکه 3 آبان رفتیم شاهرود و روز 4 آبان عمه سارا نی نی خوشگلش رو به دنیا آورد و شما صاحب یه پسر عمه ی زیبا شدی و تعداد پسرعمه های شما به 2 رسید... امیدوارم قدمش برای همه امون پر از خیر و برکت باشه... بعد از اینکه از شاهرود برگشتیم حسابی دنبال کارهای حلیم نذری امسالمون بودیم ... شب تاسوعای امسال هم برای سال هفتم بود که نذرمون رو ادا کردیم ... شما هم خیلی به مامان و باابا کمک کردین ... مخصوصا امسال کلا دست تنها بودیم ولی امام حسین خودشون کمکمون کردند..   الان چند روزی میشه که اوضاع به ح...
30 آبان 1392

یک روز در چالوس

  دونه برفی مامان ؛   جمعه صبح زود از خواب بیدار شدیم و تصمیم گرفتیم برای صبحانه و ناهار بریم جاده چالوس. همینکه رسیدیم جاده یه کم بالاتر که رفتیم دیدیم جاده چالوس واقعا خلوت خلوته و به پیشنهاد بابا تصمیم گرفتیم مستقیم بریم چالوس و شما کنار ساحل دریا ماسه بازی کنی. هوای خیلی خوبی بود.... شما با بابایی کلی آب بازی و ماسه بازی کردین و حسابی خوش گذروندین... از اونجایی که زود سرما میخوری مجبور بودم یه کم زیاد لباس تنت کنم ... ناهار هم رفتیم نوشهر ... بعد از ظهر هم جنگل سی سنگان و کلی تاب بازی کردی و دوچرخه هم سوار شدی... غروب هم برگشتیم خونه... روز خیلی خوبی بود ...کلی به سه تامون خوش گذشت و آب و هوایی عوض کردیم. ...
23 مهر 1392

28 ماهگی

  کوچک نازنینم ؛   28 ماهه شدی.... بهمین سادگی ...بهمین زودی ... زمان عین برق و باد میره و مطمئنم تا به خودم بیام دوران کودکیت رو پشت سر گذاشتی و من مبهوت بزرگ شدنت موندم. امیدوارم بتونم قدر تموم این لحظات رو بدونم . چون واقعا دیگه تکرار شدنی نیست. این روزها عجیب به رنگ آمیزی علاقه پیدا کردی. از صبح تا شب مشغول رنگ کردن نقاشیهای متفاوت هستی. اینم عکس یکی از رنگ آمیزیهات که نقاشیش کار منه و رنگ کردنشم با شما بوده.     28 ماهگیت مبارک ؛ نفس جان مادر....     ...
17 مهر 1392

کودک من

  کودک بی مثالم ؛   روزت مبارک ، فرزند نازنینم. باشد روزیکه با بخاطر آوردن روزهای زیبای کودکیت لبخندی زیبا بر لبانت نقش ببندد. دوستت داریم ؛ تمام زندگی مامان و بابا....       ...
16 مهر 1392

دیدار با آراز خان در تبریز

  عزیز دلم ؛   این بار که تبریز رفتیم موفق شدیم آراز جون و مامان مهربونش رو ببینیم که حسابی شرمنده امون کردند... آراز و مامانش از دوستان نی نی سایتی من و شما هستند که از دوران بارداری باهم دوست هستیم و خیلی دلمون میخواست همدیگه رو ببینیم و اینبار برنامه امون جور شد و افتخار دیدنشون نصیبمون شد. این ملاقات برای من و شما خیلی دلچسب بود و با آراز حسابی دوست شدین و دست تو دست هم بودین همه جا. و موقع خداحافظی کلی گریه کردی و دلم رو سوزوندی... چون اون روز روز دختر بود آراز جون به شما یه عروسک هدیه داد و کلی شرمنده امون کرد... دست آراز جون و خاله زاهده درد نکنه...   عکسهای قشنگتون رو در ادامه ی مطلب میذارم. &...
2 مهر 1392