پرنسس بارانپرنسس باران، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

پرنسس باران ؛ هدیه ی پر شکوه خداوند ؛

تولد بابایی

باران مامان؛ دیروز تولد بابایی بود و امسال اولین سالی هست که بابایی تولدش رو با شما جیگر خانوم جشن گرفت... شب خوبی بود و یه جشن کوچولو برای بابایی گرفتیم و شما هم حسابی نانای کردی و همه کلی ذوق زده شدن.. ممنون که اینقدر خانومی؛ممنون که اینقدر بی نطیری.. کوچولوی مهربونمون؛ما عاشقتیم. ...
9 خرداد 1391

اولین گام

سلام عشق مامان؛ الان که مینویسم شما در خواب ناز تشریف دارین...این روزا سرم حسابی گرم تدارکات تولدته.. عزیز دلم امروز صبح که با بابایی داشتیم صبحانه میخوردیم شما اولین گام رو به سمت بابا برداشتی و بعد از اینکه 3 قدم جلو رفتی خودت رو نو بغل بابایی انداختی.. نمیدونی این کارت چقدر ما رو شگفت زده کرد و ما بار دیگر به عظمت و بزرگی خدا پی بردیم.. اولین قدم برداشتنت مبارک باشه نازنینم...مادر بفدای تاتی کردنت.. امیدوارم همیشه محکم و استوار باشی.. خدایا شکرت...ازت بخاطر معجزه زندگیمون ممنونیم.. هنوز موفق نشدم از اولین تاتیت عکس بگیرم   ...
5 خرداد 1391

خرداد

عسل خانومم؛ وارد ماه خرداد شدیم..باورم نمیشه که 16 روز دیگه 1 ساله میشی..بعضی وقتا که نگاهت میکنم باورم نمیشه ما باهم مرحله نوزادی شما رو پشت سر گذاشتیم. خدا رو شکر میکنم که منو به مرحله مادری رسوند و اجازه داد از این نعمتش سیراب بشم. ماه خرداد برای خانواده 3 نفره ما یه مفهوم دیگه داره.. ماه تولد بابا و مامان شما؛ماه تولد خودتون؛ماه سالگرد عقد و ازدواج مامان و بابات هم هست ماه اتفاقات شیرین زندگیمونه.. امیدوارم مثل همه این سالها به شیرینی و خوشی بگذره..آمین.
1 خرداد 1391

شما می ایستی

سلام شکلات مامانی؛ دورت بگردم که اینقدر شیرین شدی. چند روزی هست که خودت کامل از جات بلند میشی و می ایستی و اینقدر ذوق زده میشی که شروع میکنی به نانای کردن الهی فدات شم که اینقدر نفسی.دو قدم هم برمیداری و زمین میخوری و خودت کلی به خودت میخندی. عاشقتیم یکی یه دونه مون. خدایا شکرت. ازت ممنونیم که فرشته کوچولویی بهمون عطا کردی که سالم و بی نقصه. خدایا عظمتت رو شکر. ...
31 ارديبهشت 1391

نوروزت پیروز نازنینم؛

سلام عشق مامان؛ سال نوت مبارک.امسال سر سفره 7سین دل من و بابایی یه جور دیگه خوشحال بود. آخه تو کنارمون بودی و سال دیگه ایشالا سر سفره شیطنت میکنی و اجازه نمیدی ما دعا کنیم.. شب دوم عید رفتیم تبریز خونه مامان جون اینا و هشتم عید با مامان جون برگشتیم خونه امون.. خانوم دکتر فقط اجازه داد با هواپیما بریم تبریز و من بخاطر وجود تو میترسیدم افت فشار بگیرم که خوشبختانه سفرمون عالی بود.. دیگه کم مونده بیای تو بغلمون.. ...
28 ارديبهشت 1391

رفتیم پیش عمه جونی

سلام عزیز مامان؛ هفته پیش من و شما با مادر جون و عمو جون رفتیم شاهرود خونه عمه سارا. عمه خیلی خوشحال شد و اونجا شما تا تونستی آتیش سوزوندی و حسابی با عمه سارا و عمو حمید بازی کردی. یه روزش رو رفتیم امیریه و هوای اونجا خنک بود و واقعا خوش گذشت. کلا سفر خوبی بود و عمه جونت حسابی بهمون رسید و کلی خوش گذروندیم. هر روز صبح که بیدار میشدی زود میرفتی و عمو جونت رو هم بیدار میکردی شاهرود که بودیم شما رو بردیم آرایشگاه نی نی ها و اونجا موهاتون رو مرتب کردیم یه مقدار. فدای اون گریه هات که جیگرمو آتیش زدی..     ...
12 ارديبهشت 1391

در تدارک تولد 1 سالگی

بی همتای من؛ همه دوستای نی نی سایتیت که کوچولوهای بهار 90 هستن دارن دونه به دونه 1 ساله میشن خدا حافط همگیشون باشه و امیدوارم همه اشون زیر سایه مامان و باباهاشون عروس و داماد بشن. تا تولد شما هم چیزی نمونده و من و بابایی سرگرم تدارکات تولد شما هستیم.. انشالله به خوبی برگذار بشه.. مامانی فدات شه.. می پرستیمت. ...
7 ارديبهشت 1391